امتحان کن یک سوری باشی
تجربه کن یک سوری باشی، ایستادهای بر کوهی از رنجها در اقیانوسی که در آسماناش حتی یک ستارهای نمیدرخشد. امتحان کن یک سوری باشی و میبینی آرزوهایت جلوی چشمانت همانند یک گوسفند گردن زده میشوند. تجربه کن سوری باشی و خواهی دید تمام کارتهای برندهات در دست دشمنانت است. آیا کسی از شما تجربه کرده که پاسپورتاش نماد قلدری و شرارت باشد؟ آیا کسی از شما این خواب را دیده که برای به دست آوردن هویتی که ثابت کند پیشینیاناش در آن سرزمینی که میزیسته، زندگی میکردند؟
تجربه کن یک سوری باشی، همیشه هراس این را خواهی داشت که نکند بچهای را به دنیا بیاوری تا مبادا در حق او ظلم کرده باشی. در حالی که تو دیگر نه وطنی و نه پناهی داری. پس چگونه میتوانی در این جهانی که تو را محدود و خفه میکند حق اشتباه داشته باشی؟ و این پرسش مدام تو را همراهی خواهد کرد که مگر گناه آن کودک و آن بچه چه بود که باید سوری به دنیا بیاید؟
تجربه کن یک سوری باشی که آشنایانت قبل از غریبهها تو را به سخره میگیرند. تجربه کن یک سوری باشی و به من احساست را بگو وقتی همسایههایت قبل از دشمنانت تو را به فحش میکشند. تجربه کن یک سوری باشی و بگو نظرت درمورد کسی که یک تکه نانی به تو میدهد و بلافاصله بر تو منت میگذارد، چیست؟ در حالی که تو، در گذشتهای غریب و در لحظهای از زمان، آغوشات را حتی قبل از خانه و سرزمینات برای همگان باز کردی.
اگرچه سخت و غیرقابل تحمل است اما حتی اگر شده صرفا یک روز را تجربه کن که یک سوری باشی. حال و وضعات چطور است؟ تجربه کن یک سوری باشی که قلمات برای توصیف رنجها و غمهای وطنت در تنگنا قرار میگیرد و اینجاست که به سوی جهانِ بیاعتنای کُشنده پناه میبری. تجربه کن یک سوری باشی و مرا از احساسات باخبر کن، برادر انسانام.