آپلود عکس

"شبگرد" یا "خزنده شب" داستان جوان لوس آنجلسی بیکاری به نام "لویس بلوم"(Louis Bloom) است که نقش آن را "جیک جیلنهال"(Jake Gyllenhaal) ایفا می کند. "لویس بلوم" جزو آن عده بیکارانی است که به دنبال یک کار (بیکار جویای کار) برای تامین مخارج زندگیش است. او هنوز ازدواج نکرده، در خانه اش تنها زندگی می کند و در طول تمام فیلم همانطور که "دن گیلروی"(Dan Gilroy) نویسنده و کارگردان این فیلم آن را نشان داده هیچ رفیق و یا دوستی ندارد.

داستان این فیلم با دزدی "لویس بلوم" شروع می شود. او آهن قراضه و میله و هر چیز آهنی را که به چشمش می خورد می دزدد و سپس آنها را با قیمتی ناچیز به یک مال خر می فروشد. لویس پیش مال خر می رود و علاقمندیش را برای کار کردن در آنجا ابراز می کند، بعد از انجام معامله او سابقه کاریش و رزومه و استعدادش را به طور شفاهی به مال خر می گوید و حتی علاقمند است که به طور کارآموز هم به فعالیت بپردازد، به نظر می رسد این سکانس مخاطب را شدید مورد تاثیر قرار می دهد و شاید یکی از دردآورترین صحنه های این فیلم باشد، لویس حتی به مال خر جزئیات بیشتری از زندگی شخصیص را اعلام کند، او میگوید که با عزت نفس بزرگ شده، آدم سخت کوش و وظیفه شناسی است و غیره. ولی بعد از کلی سخنرانی و شبه التماس برای کار کردن، مال خر به او می گوید که "من هیچ وقت یک دزد لعنتی را استخدام نمی کنم."

سکانس به پایان می یابد، لوئیس اخم کرده و درهم است، سوار ماشین قراضه اش می شود و ظاهرا دارد به سمت خانه اش بر می گردد. در حین راه از آنچه که برایش پیش آمده ناراحت است، با یک صحنه تصافی مواجه می شود، کمی جلو پارک می کند، از ماشین پیاده می شود و به سمت صحنه تصادف نزدیک می شود. همینطور که قدم زنان به صحنه نزدیک می شود از پشت سر او دو تصویربردار تلوزیونی برای فیلم گرفتن از این حادثه با سرعت می دوند. در اینجا "لویس" هواسش بیشتر به کار دو تصویربردار متوجه می شود. وقتی کار ضبط فیلم توسط دو تصویربردار تمام می شود "لویس" پیش یکی از آنها می رود و از او می پرسد که این صحنه قرار است از تلویزیون پخش شود، تصویربردار به او می گوید صبح قرار است به روی آنتن رود چونکه تلویزیون عاشق "خون و خون ریزی" است، در ادامه "لویس" از تصویر بردار که نقش آن را "بیل پاکستون" (bill Paxton) بازی می کند به او می گوید که قرار است از کدام شبکه پخش شود، "بیل" در جوابش میگوید هر شبکه ای که بیشتر پول بدهد. "لویس" درمورد درآمد و نوع کار و شغل تصویربرداری "بیل پاکستون" بیشتر می پرسد و دوست دارد اطلاعات بیشتری درمورد نحوه کارش به دست بیاورد، او در ادامه گفت و گو با "بیل" حتی ابراز علاقمندیش را به عنوان تصویربردار در آن جایی که "بیل" کار می کند اعلام می کند اما "بیل" به او می گوید که در آنجا خودش هم زیادیست. سپس با کمال احترام از وقتی (زمانی) که "بیل" به او داده تشکر و قدردانی می کند.

فردای آن روز "لویس" یک دوچرخه می دزدد. او به جای دریافت پول در ازای دوچرخه از صاحب مغازه تقاضا می کند که به اندازه ی پولش به او یک "دوربین" و یک "اسکنر بی سیم پلیس" بدهد. اسکنر را در ماشینش نصب می کند، دوربین کم کیفیتش هم روی صندلی عقب است. او حالا اتفاقات جنایی و حوادث شهر را در ماشینش باخبر می شود و سعی می کند زودتر از بقیه تصویربرداران به محل برسد و از واقعه پیش آمده فیلم بگیرد و از این راه پول دربیاورد. "لویس" در ابتدای کار از حرفه تصویربرداری زیاد یا بهتر است بگویم هیچ چیزی حالیش نمی شود، او دستش در حین تصویربرداری خیلی تکان می خورد، مثل آدم های احمق و کودن رفتار می کند، بلد نیست با آسیب دیدگان منطقی و به جا برخورد کند، زاویه تصویربرداری و قرارگیری در محیط را نمی شناسد و فقط به فکر پول درآوردن و درآمد به دست آمده از این راه برایش هدف محسوب می شود. وجه تمایز تصویربرداری "لویس بلوم" با دیگر تصویربرداران این است که او خیلی خیلی به صحنه نزدیک می شود و نسبت به تذکر پلیس و پزشک بالای سر مصدومین بی اهمیت است، او حتی از محدوده های که پلیس مشخص کرده در می رود و فیلم برداری می کند و دقیقا چیزی را به تصویر می کشد که مردم دوست دارند از نزدیک و با جزئیات بیشتری از آن مطلع شوند و البته که ببینند. او به خوبی حس کنجکاوی مخاطب را شناسایی و ارضا می کند. "لویس" حتی از حریم شخصی افراد عبور می کند و برای آنها هیچ احترامی قائل نیست. او نسبت به انسایت بی توجه است و به نظر می رسد آدمی است که باعث شده شرایط بیکاری از او آدمی بی احساس بسازد. در طول فیلم انسان ها برایش وسیله ای فقط برای درآوردن پول بیشترند. شبگرد تا دقیقه 15 بیوگرافی و معرفی نامه ای خوبی به مخاطب می دهد، روند فیلم متعادل و جذاب است.

"لویس" لوس انجلس را مثل کف دستش می شناسد. به ساختمان یک شبکه تلویزیونی می رود، و قصد دارد از اولین فیلم خبری که گرفته پول بدست بیاورد. او با خانمی مسن به نام "لینا" که کارگردان بخش اخبار است آشنا می شود و خبرهای خود را از این پس به او می فروشد. در ارتباط اول "لینا" از او می پرسد که "چه می خواهی"، او می گوید که من یک فیلم دارم، سپس آدرس حادثه تیراندازی که از آن فیلم گرفته را می دهد. "لینا" به او میگوید که این فیلم به دست ما رسیده است، "لویس" حتی منتظر نمی شود که حرف "لینا" تکمیل شود، برمی گردد و قصد دارد که برود. "لویس بلوم" سمج نیست، او نماد آدم هایی است که خیلی زود قانع می شوند و از شنیدن جواب منفی در ظاهر چندان ناراحت نمی شود. در همان لحظه "لینا" دوباره صدایش می کند و می پرسد "حالا چی داری"، "لویس" بر می گردد و فیلم را در اختیارش قرار می دهد. "لینا" (کارگردان بخش اخبار) شک زده می شود و از فیلمی که "لویس" از چند سانتی متری فرد زخمی که همینطور هی خون از گلویش جاری می شد (جایی که گلوله به گلوی فرد مجروح شلیک شده است) فیلم گرفته، تعجب می کند. فرق فیلمی که "لویس" با فیلمی که تصویربردار شبکه "لینا" گرفته بود این بود که او تصویری را ضبط کرده بود که رئالی تر و دردناکتر و نزدیکتر به صحنه بود و تاثیر به سزا و به مراتب بیشتری بر مخاطب می گذاشت، این در حالی است که پخش آن از لحاظ اخلاقی (حال به هم زنی) آنهم در اخبار ساعت 6 صبح که مردم لوس آنجلس در آن ساعت در حال صبحانه خوردن هستند چندان منطقی به نظر نمی رسد، اما "لینا" تدوین گر را صدا می کند و از او می خواهد که این صحنه را در بین فیلم اصلی جا کند و سپس آن را از "لویس" می خرد و ...

"دنی گیلروی" نویسنده و کارگردان "شبگرد" که این اولین فیلم بلندش محسوب می شود به خوبی توانسته از "لویس بلوم" شخصیتی بسازد که از نقطه صفر شروع به کار می کند و مراتب گذران مراحل سخت کاریش را تا وقتی که به نقطه اوج می رسد به نحو احسن به تصویر بکشد. شخصی مثل "لویس" شم جامعه شناسی دارد، او به خوبی می داند که مردم لوس آنجلس از  شنیدن و دیدن تصاویر خبری کشت و کشتار و خونین هیجان زده می شوند و تلویزیون هم قربانی خبرهای منفی و چندش آور است. او سر و ته کامپیوتر را بلد است و در این فیلم شخصیت "لو" سمبل جوان های آموزش دیده مجازی است، او کلاس های زیادی را گذارنده است و در بعضی اوقات مثل روان شناسان صحبت میکند و بعضا هم مثل آدم های موفق. "لویس" خیلی خوب صحبت می کند و خوش سخن است. او با مدت زمان کم تمام کار را در دستش میگیرد و این نشان دهنده هوش و زیرکی او است. "لویس" آمار و ارقام شبکه ها را در کوتاه ترین زمان فول می شود و فوت و فن رسانه و اخبار را خیلی سریع یاد می گیرد. "جک جیلنهال" آنقدر نقش را به خوبی بازی کرده که مخاطب در حین فیلم شخصیت اصلی بازیگر را به فراموشی می سپارد. "شبگرد" فیلمی لذت بخش و دارای مفاهیم عمیقی است و در عین تلخی، شیرین است. آدم هایی که با سختی بزرگ شده اند با دیدن این فیلم همزادپندازی خواهند کرد. کارگردان سعی کرده التهاب و سختی و بدختی یک آدم بیکار جویای کار را به تصویر بکشد و عواقب و معایب بیکاری را به مردم جهان بفهماند که تقریبا در رساندن منظورش موفق بوده است. من پیام اصلی این فیلم را اینطور برداشت کردم که آدم بیکار یحتمل و ممکن است برای پول درآوردن حاضر باشد دست به هر کاری بزند، حتی باعث شود سناریوی قتل شاگردش را در ذهنش بنویسد، آن را پیاده کند و صحنه قتل او را بچیند و سپس از آن صحنه فیلم بگیرد و بعدش هم آن را بفروشد. گلویس" در حوزه کاریش آنقدر پیشرفت می کند که با پول تصویربرداری ماشین مورد علاقه و مدل بالایش را می خرد و در ادامه فیلم حتی سریعتر از پلیس هم به حادثه مورد نظر می رسد. در سکانس های پایان فیلم از انتقال آموزش و تجربه هایش به شاگردش هراس دارد که مبادا از این به بعد او جایش را بگیرد و در مقابلش قد علم کند (تجربه) و حتی در دیالوگ رد و بدل شده با شاگردش به این اعتراف می کند. "دنی گیلروی" می خواهد بگوید که یک آدمی مثل "لو" تا به این اندازه نیز می تواند گرگ صفت و پست باشد. "لویس" را اگر بخواهم در کلمات تعریف کنیم او آدم شجاعی است، دوست دارد مستقل کار کند، آدم و نوچه کسی نباشد. نترس، سخت کوش، وظیفه شناس و به زندگی امیدوار است. به عنوان یک جوان دانشجوی بیکار به "لویس" حق می دهم که به خاطر بیکاری دست به هر کاری بزند، او در خانه لم نداده، دائم به دنبال کار است و همیشه به دیگران می سپارد برایش کار پیدا کنند ولی سیستم شغلی لوس آنجلس آن را از جامعه اش طرد می کند، من در موقعیت "لویس" قرار گرفتم و او را شدید درک می کنم و گاهی خودم را در این فیلم در نقش "لویس" می بینم. "شبگرد" برای من از آن دسته فیلم های است که ارزش دیدن چند بار را دارد و ترجیح می دهم به جای دیدن یک فیلم بد این فیلم خوب را برای دوباره و دوباره و دوباره ببینم. یکی از عیب های وارده شده به این فیلم این است که "لویس" به عنوان نقش اول "شبگرد" دائم در حال تغییر شخصیت است، او یک لحظه خوب و لحظه ی دیگر آدم بدی می شود، اینگونه تصور می کنم که شاید "دانی گیلروی" خواسته اهم بودن موقعیت را نسبت به رفتار افراد نشان دهد و رفتار آدم ها تحت تاثیر موقعیت قرار می گیرد. شبگرد (nightcrawler) حتی یک صحنه غیراخلاقی و 18+ هم ندارد.